تبليغاتX
طوقی و کبوتر
طوقی و کبوتر
قالب وبلاگ

به نظرم اولین معلم، مادر است.کسی که بارها کلمه بابا مامان و آب را با لبانش و آهسته آهسته گفت تا فرزندش یاد بگیرد.اول از مادرم تشکر می کنم و بعد از همه معلمان و اساتیدم. ولی گاه بعضی اساتید و معلمان بیشتر در ذهن یاد می شوند.معلم کلاس اولم را خیلی دوست دارم . خانم ناجی.

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:15 ] [ م و ع ] [ ]
 با وسوسه ها نجنگیم، با وسوسه ها مقابله نکنیم، وسوسه ها را پشت سر بگذاریم.

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 23:7 ] [ م و ع ] [ ]
ایام نوروز مشهد دعوت شدیم.و مثل همیشه مردم با هزاران امید اذن دخول می خواندند تا شاه مشهد را دیدن کنند.خیلی خوب بود.به یاد همه دعا کردیم.

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 1:49 ] [ م و ع ] [ ]
خلاصه بعد از پیچیدگیهای آخر سال و خونه تکونی و خرید و .... بهار با همه زیبایی و آرامشش اومد.

بهار خیلی دوست دارم مخصوصا موقعی که صدای رعد و برق میاد و باران لطیف شروع به باریدن می کنه.

برای همتون آرزوی سلامتی و دل خوشی دارم.



عیدتون شاد و مبارک

[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 0:12 ] [ م و ع ] [ ]

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است.

قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.

او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 14:48 ] [ م و ع ] [ ]
چند روزی بود که سیستمم حالش خوب نبود و من هم فرصت نمی کردم که نگاهی بهش بی اندازم.امروز یه دکتری کردم و بهتر شد. راستی دکتر افتخاری بهم دادند..قبلا که گفته بودم یه شرکت در زمینه فروش تجهیزات پزشکی و مراقبت بیماران در منزل داریم، هر وقت مشتری های عزیز میان می گن خانم دکتر این وسایل و اون وسایل و .... می خواهیم.خلاصه از این مهندسی یه دکتر شدم.
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 22:23 ] [ م و ع ] [ ]
خدایا هزاران بار تو را شکر.

دیروز از اول صبح تا آخرای شب زیاد حالم خوب نبود. ولی طوقی جون با سوپرایزش خیلی خوشحالم کرد.

یه گوشی جدید و خیلی شیک و شیرینی خامه ای.

و باز خدایا هزاران بار شکر.

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 23:52 ] [ م و ع ] [ ]
دیشب تولد طوقی جون بود. خیلی خوش گذشت، جای همه دوستان خالی.

خانواده ما بودند و خانواده طوقی و خواهرم.از صبح بدو بدو تا 5 بعد از ظهر،  

آخه می خواستم طوقی سوپرایز کنم و بدون اینکه خودش بدونه تولد بگیرم ،


البته باهوشتر از این حرفهاست و تاحدودی حدس زده بوده.خلاصه نه نیم اومدیم با هم خونه و مهمونها هم بعد ما اومدند.

وقتی  طوقی اتاق تزیین شده دید خیلی خوشحال شد و یه کیک قلب هم خریده بودم و روش 29 تا شمع روشن و ................................................. جاتون خالی.


وقتی بقیه کادوهاشون رو دادند، من گفتم حالا نوبت منه و دوباره طوقی سوپرایز شد.دسته گل و یه فلش با حجم بالا.

کلی هم عکس گرفتیم..راستی چه برفی دیشب می  اومد.

بعد رفتن مهمونها خونه کمی جابه جا کردم.الان هم برم بقیه کارها رو انجام بدم.

[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 12:38 ] [ م و ع ] [ ]
روزگاریست شیطان فریاد می زند اگر انسان دیدید خبرم کنید،سجده خواهم کرد!!

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 1:17 ] [ م و ع ] [ ]
دوتا شب چله هست که هیچ وقت یادم نمیره.

1-زنجان که دانشگاه می رفتیم ساعت 5 بعد از ظهر که کلاس تموم شد تصمیم گرفتیم بیاییم قزوین و شب چله پیش خانواده هامون باشیم.خلاصه بعد از کلاس با عجله رفتیم راه آهن و با دردسر زیاد بلیط گرفتیم،رفتیم توی قطار .چه هوای سردی بود، یخ می زدی و برف زیادی روی زمین نشسته بود،و باد با سرعت برفها رو جا به جا می کرد.خلاصصصصصصصه، چشممون به ساعت و یه چشم به آسمون که الان می رسیم-یه دقیقه دیگه می رسیم که قطار وسط بیابون خراب شد.و چراغهای قطار خاموش شد و وسیله گرمایشی هم قطع شد.همه چراغ موبایلشون رو روشن کرده بودند و همدیگر رو با حرفها و خنده هاشون گرم می کردند.توی اون تاریکی سفید بودن جاده خودش رو بیشتر نشون می داد، یادمه دوستان می گفتند: ناراحت نباشد با این اتفاق این شب یلدا خاطره شد.و شاید اون لحظه خوشایند نبود ولی خوردن آجیل و لواشک توی تاریکی و با چراغ موبایل با همدیگه حرف زدن خاطره خوشی شد.

2-شب یلدای دوره نامزدی که طوقی جون با انواع میوه های تزیین شده و گل و النگوی طلا و فال حافظ و آجیل سوپرایز کرد.امیدوارم یلدای امشب هم خاطره بشه.

[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 17:0 ] [ م و ع ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ثمره عمر آدمي يك نفس است و آن نفس از براي يك همنفس است گر نفسي با نفسي هم نفس است آن يك نفس از براي عمري بس است
امکانات وب